خدایا دوستت دارم دوستت را دوست بدار
شاید آن روز که سهراب نوشت "تا شقایق هست زندگی باید کرد" خبری از دل پر درد گل یاس نداشت... هر گلی باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبار است. دلتنگم از این همه هوای مه گرفته درونم.چقدر دلم می گیره چقدر دلم می سوزه. دنیا آسون و راحت منو می شکنه آدما چه سرد از من عبور می کنن. خدایا هنوزم رنگ غروبتو دوست دارم. هنوزم رنگ غروب چشمای تشنه من رو سیراب می کنه از اشک. چرا دیگه من نمی بینمت.چرا روحم رنگ با تو بودن رو این همه کم رنگ نقاشی می کنه. نمی تونم...بدون تو نمی تونم. خدایا تنهام نذار. خسته ام..به بزرگیت قسم خسته ام.بدون تو نمی تونم. خدایا کنارم بمون.دستام می لرزه از ترس تنهایی. می ترسم از این همه تاریکی...خدایا می خوام بیام تا کنارت. میخوام گدایی کنم می خوام از درگاهت گدایی محبت کنم. من فقط محبت تورو می خوام.من فقط قشنگی تو رو می خوام. من تاریکم ...تاریک تاریک اومدم از این پایین پایین نگاه کنم به اون بالا از خودت نور گدایی کنم می خوام دلم با عشق تو نورانی شه.می خوام باشی کنارم دلم می سوزه از درد... یه درد خیلی بزرگ خدایا دلم گرفته از دنیا .خدایا دستای معصومه سرده.خیلی سرد دستمو بگیر منو ببر تا کنار خودت دلم تنگ است این شبها، یقین دارم که می دانی صدای غربت من را از احساسم تو می خوانی شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین بیا ای ابر پاییزی که دردم را تو می دانی اللهم عجل لولیک الفرج دلم از روضه های فاطمیه بیا از جاده های بی نشانی "یوسف رحیمی"
دیری است آسمان مرا شب گرفته است خورشید من برای چه تاخیر کرده ای؟ اللهم عجل لولیک الفرج امشب همه ستاره ها چراغشون رو برام خاموش کردن. تاریکه تاریک... و من باید توی خلوت و تنهایی وتاریکی اشک بریزم که مبادا تو اشک های منو ببینی. دنیا درست مثل یه قفس می مونه. امسال هنوز اولین گل قاصدکمون رو نچیدم. چقدر حرف تو دلم سنگینی می کنه. بازم قاصدکمون اومده تا کنار پنجره ...مثل اونوقتایی که تو می رفتی سفر ماموریت که رفته بودی قم به قاصدک گفتم به رامینم بگو تو اگه از من دور بشی امید موندن ندارم. و تو گفتی همه ی هزار حرف نگفته رو نمی تونم فقط با یه قاصدک به دلت برسونم وقتی آمدم خواهم گفت چقدر دوستت دارم تا بدانی در تمام این فاصله ها تمام ثانیه هایم به یاد تو می گذرد. و حالا من چی بگم به قاصدک...قاصدک که تحمل این همه درد رو نداره... کنار قاصدک یک عالمه سکوت کردم... حتی یک قطره از اشک معصومه ی تو رو نتونست با خودش ببره تا آسمون اگه هزاران هزار قاصدک هم بفرستم به آسمون بازم دلم سبک نمی شه رامینم... کی من از این قفس رها می شم...دلم هوای پرواز کرده...درست مثل گل قاصدک دلم می خواد اینبار خودم گل قاصدکت بشم و رها شم از این قفس بازم دلم تنگ شده خیلی دلم شکسته...خیلی زیاد دلم می خواد همه این روزا مثل یه پلک بر هم زدن تموم بشه. دعام کن رامین...خیلی خسته ام..خیلی خسته مامان می گه چند شب پیش تمام نوشته های من رو داشتی می خوندی امشب یک باره دیگه بخون تموم حرفای دلم رو... همه حرفایی که به قاصدک نمی شه گفت رو به خدا خواهم گفت پرنده لب تنگ ماهي نشستو به ماهي نگاه کرد... پرنده گفت ماهي سقف قفست شکسته چرا نمي پري؟ گاهي قلبم مثل يه رهگذر بي خيال از سختي دنيا رد ميشه...اما گاهي قلبم چنان اسير درد اين روح مي شه که تمام رهگذرهاي بي خيال هم مي تونند صداي شکسته شدن رو حس کنند. انگار معصومه هنوز به سردي و تلخي روزگار عادت نکرده. گل که خشکيد دوباره جون نمي گيره...عادت به بي آبي نمي کنه...گل که خشکيد غريبي مي کنه با باغ و باغچه...مي ميره. نه...عادت به سردي روزگار نکردم...درست مثل ماهي تو آب يخ زده که نمي تونه به آبش عادت کنه آب يخ زده بهش فشار مي آره و عاقبت مي ميره جوري که حتي يادش نمي ياد يه روزي زير آفتاب و مهتاب شادي مي کرده. اين دل شکسته رو خيلي سعي مي کنم آروم نگه دارم گاهي نصيحتش مي کنم گاهي نوازش گاهي هم خسته مي شم و بهش فرياد مي زنم. راستي چه بايد کرد؟ گاهي سکوتي بي رنگ به خاطر تو رنگ آبي آرامش به زندگي مي ده...وقتي مياي تا بشي همدم دل با شکستن اين سکوت خودم هم مي شکنم ...مي شکنم که باروني شم تا خودت با رنگين کمون مهربونيت آروم دل شي. خدایا فقط بگو چه بايد کرد؟ غريبي مي کنم...دلم درست مثل يه روز ابري گرفته... امروز هم دل آروم بود اما خیلی گرفته. امروز هم روز خوبی بود.هر روز روز خوبیه چون هر روز روز خداست.روز تو... اما دلگیرم...از خودم دلگیرم امروز اگه دلتنگ تر شدم اگه چشام تر شد همین که تو می دونی و نگاه می کنی برام کافی بود. گاهی با هیچ واژه ای نمی شه رسید تا حرف دل گاهی واژه ها نمی پسنده حرفای دل رو.اما نمی دونم چرا من می نویسم برای دل... من به دنبال نگاه تو هستم برای زندگی نگاه مهربونی که حتی در غریبانه ترین لحظه های زندگی آشنای دل شد که مبادا روزگار نا مهربانی کنه با این دل که مبادا دل تنها شه در این نا ملایمی روزگار عطر نگاه تو وقتی بپیچه در گوشه به گوشه دل خستگی دنیارو از یاد می برم خدایا با من باش کنارم باش تا هربار دلم گرفت فریاد بزنم به این دنیا که خدا با من است. راسته که تار و پود روح مادر رو از مهربانی بافتند. مامان امروز محبتت رو نه فقط با قلب بلکه با همه وجودم تونستم لمس کنم. دعات رو بدرقه راهم کن...راهی که از انتهای اون می ترسم. مامان خیلی دوست دارم. امروز یه روز خوب منو شبـــــ بــو ساعت۱۸:۳۰ علی جان پدر گفت همین امشب میهمان او خواهم بود. فرشتگان که به قدرعلی فاطمه را نمی شناسند به اندازه او با فاطمه دوست نبودند مثل اودل در گروی عشق فاطمه نداشتند ضجه می زنند... اسماء این تورم بازو از چیست؟ ای وای از حکایت محسن!حکایت فاطمه و آن در و دیوار!حکایت آن دست پلید با این گونه و رخسار!حکایت آنهمه مصیبت با این دل بی قرار! عرض تسلیت به مناسبت فرا رسیدن ایام فاطمیه خیلی وقت است به تو می گویم بی تابم برگرد. و تو هر بار می گویی دوری تمام می شود. خیلی وقت است منتظر نگاه توام. خیلی وقت است دلم می خواهد این دوری تمام شود. دلتنگی هایم...غصه هایم همه تمام شود. نمی دانی من در این دوری چقدر پیر شده ام. سهم من فقط عاشقی بود...فقط عاشقی... اما نمی دانم چرا از کنار تو بودن سهم من کم بود. هفت سال می گذرد از آمدن تو به دلم گرچه از همان ابتدای تولد تو در دلم بودی و من تورا مثل امروزم گم کرده بودم گم شده ی من ...همه و جود من ... هفت سال است تو در دلم خانه کردی ولی من حتی به اندازه هفت روز نداشتمت اکنون تمام لحظه هایی که کنار توام دلم می خواهد اندازه دنیا گریه کنم گاهی نمی گذاری گریه کنم گاهی هر دو با هم گریه می کنیم وقتی نگاه سنگینی از دور خیره می شودهزاران بار بغض خود را در گلو حبس می کنم وقتی سکوت آنجا را پر می کند وقتی صدای پایی دل مرا به لرزه نمی آورد وقتی جز نگاه معصومانه تو و نگاه مهربان خدا نگاهی نیست صدایی نیست زبان دل آرام آرام با تو سخن می گوید و دلم آرام آرام می گرید اما اینبار تو بگو کی قرار است کنارهم باشیم و بخندیم تو به ناگاه نفس را برایم خاموش کردی گفته بودم...هزاران بار گفته بودم تو برایم نفسی نمی دانی چه سخت است نفس را به اجبار قرض کردن از وجودم برای زندگی اجباری می گویند سرنوشت تو غم بود و غم غم را باور کرده ام ولی سرنوشت را هرگز خدا نشانم می دهد با تو بودنی را که دیگران نمی بینند اگر من مهربانی خدا را باور دارم باور کرده ام که دستانم را به دستانت خواهد سپرد. دلم بیشتر از هربار گرفته است... باز هم نگاهم کن.... تو از خیلی وقت هاست که دست منو گرفتی و من هنوزم دست تو رو رها نمی کنم امروز چقدر چشات قشنگ و خوشرنگ شده بود چقدر خدا چشاي تو رو قشنگ نقاشي کرده ...کنار شب بوی بنفش چقدر قشنگ شده بودی...ماه شده بودي شب بوی من.درست عين ماه .براي هميشه شب بوي من باش. نه من نمي ذارم کسي عشق تو رو از من بگيره .نمي ذارم کسي جاي تو رو تو دلم بگیره.نمی ذارم کسی جای شب بوي دلم بشينه. امروز معصومه تو رو خيلي آزار دادن اما من نمي ذارم...من فقط معصومه توام...فقط تو..فقط تويي شب بوي من گل شب بوي من لمس کن کلماتي را که برايت مي نويسم تا بخواني و بداني بر دلم چه گذشت. لمس کن نوشته هايي که جز تو بر کسي لمس شدني نيست. درد قلب تکه تکه ام مدت هاست بر قلم و کاغذ مي چکد. و اين را فقط تو مي داني که گونه هاي ياس تو تا هميشه خيس اشک است. شب بوي من دلم براي خودمان تنگ شده است براي خنده هايمان. زهرا و مريم از ته دل مي خنديدن من به خنده هاي از ته دل نگاه مي کردمو تعجب مي کردم زهرا خيلي از تو سوال مي کرد اما من جز از شادي هامون حرفي نزدم وقتي خنده هاشون رو ديدم دلم نيومد ناراحتشون کنم آخه رامينم خيلي شاد بودن خيلي شاد گرچه خيلي دلم مي خواست با کسي درد دل کنم ولي ياد حرف دوستي افتادم که مي گفت غمي که خدا به تو داده ديگران رو شريک نکن وقتي نگام کردن خنديدمو به دلم اجازه ندادم غم رو از خونه دل رها کنه اما گاهي توي اين مسير دراز دلم مي گرفتو ساعتي گريه مي کردم تا کمي دلم آروم شه... نسبت به تقدیرات خدا صبر کن قربونت برم امام رضا...قربونت برم امام رضا بهار همگی مبارک...التماس دعا به تعجیل ظهورش صلوات .اللهم صل علی محمد و آل محمد نمی خوام از کسی گله کنم نمی خوام از بی وفایی ها حرف بزنم. سجاده ای به وسعت آسمان... نمی دونم از کجا شروع کنم برای نوشتن از شنیدن آیه های نور از دل شهدای طلائیه یا از غروب غریب شلمچه که از خاکش بوی نینوا می اومد بوی پر پر شدن عاشقان حسین(ع) از صدای شکستن های دل وقت زیارت در معراج شهدا یا از مهمون نوازی شهدای هویزه از غوغای دل اروند رود یا از سرخی راز خونین شهر یا شنیدن صدای پر درد وقت عبور از پل خرمشهر از شنیدن مناجات شهیدچمران از دهلاویه یا که از بوی عشق شهدای فکه که سفره عشق رو پهن کرده بودند می نویسم یه جایی مثل بهشت... وقتی رسیدیم شلمچه حس غریبی داشتم انگار قرار بود اونجا کسی رو ببینم نزدیکای غروب بود رسیدم وقتی به خاکی از آسمون عشق می خواستم قدم بذارم کفشایی رو که رو خاک دنیا قدم گذاشته بودرو از پام در آوردم تا با احترام قدم به اسمون عشق بذارم اولین قدمی که گذاشتم رو خاک شلمچه صدای شکسته دلم توان پاهام رو کم کرد هر قدمی که گذاشتم قدم بعدی آهسته تر شد چند قدمی بیشتر نرفته بودم که دیگه پاهام راه نمی رفت بدون اینکه من بخوام انگار که همین جا باید وایمیستادم انگار که همین جاست کربلا...کربلایی که یک بار هم تو شلمچه تکرار شده... وقتی روی خاک نشسته ام وقتی سر گذاشتم روی خاک وقتی بوسیدم خاک شلمچه رو یکباره بغضم ترکید تونستم های های گریه کنم چقدر چادرم افتخار کرد به خاکی شدن ذره به ذره خاک حرف می زد چه غوغایی بود در دل ذرات صدای درد دل شهدا رو چه خوب می شد شنید از دل خاک پدر عزیز سهم من از پر کشیدن تو به آسمون چه خواهد بود؟ زندگی دنیا سخته نه من سهمی از دنیا نمی خوام من آسمونی شدن رو از شهدا می طلبم وقتی به آغوش پدرانه تو نیاز داشتم یا مهمان مزارت شدم یا که دستای نوازش عمو شد آرام قلبم تو سکوت می کنی و من مدتهاست سکوتمون رو با صدای دلتنگیم می شکنم قرارمون کی؟کجا؟چه وقت؟ من خسته ام بابا... سلام بر شلمچه ای که غروب اش ، غربت بقیع را یاد آور می شود از غروب و غربت شلمچه زیاد شنیدم. گرچه شرم دارم از خاک شلمچه اما دلم می خواد خاک شلمچه رو ببوسم . و بوی شهدا رو با قلبم حس کنم. دلم می خواد اندازه دنیا روی این خاک اشک بریزم... چقدر حرف تو دلم هست...چقدر دلم تنگه...چقدر دلم تنگ شده برای درد دل با خدا. امشب اندازه دنیا دلم گرفته... خدای مهربونم دستمو رها نکن... اومدم وبتون کامنت بذارم ازتون خداحافظی کنم ثبت نمی شد. می رم جنوب... زمین سرد است و شمع بی تاب بی تاب است ... دلم تنگ است تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا.........در گلوشکست رامینم دلم خیلی گرفته...نفسم داره بند میاد. کجایی که ببینی معصومه تو امروز چه حرفا که نشنید. می خوام بگم خسته ام رامین.خیلی خسته... فقط تو مراقب دلمی که نشکنه...دلم خیلی شکسته رامین. امشب قلبم درد می کنه رامینم. بازم بیا چشام ببینتت تا دلم آروم شه. دلم شور می زنه امشب... هیچکی نمی دونه تو خودت اجازه دادی. اما من می دونم تو روح منی... نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک جسم بی روحم چه خواهد ساخت ولی آن قدر مشتاقم کز گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند دائم سکوت مرگ بارم را "دکتر علی شریعتی" عشق من...شب بوی من... بیشتر از خودم دوست دارم خودم اگه از ياد برم تو رو به خاطر مي سپارم همه دنیا می دونه هزار بار دیگه اگه به دنيا بيام دوباره فقط عاشق تو مي شم. معصومه جان الآن که باهات حرف می زدم گریه ی چشمات ویرونم کرد "آذر۱۳۸۹" رامین کسی که زندگیم با وجود او معنا پیدا کرد.... امید دلم برای تو نوشتم ... تا ابد دوست دارم... می دونم هر روز روز خوب خداست اما امروز شاید با تموم غمای دل سعی کردم روز خوبی برام باشه.روز خوبی شد برای اینکه شکر به همراهش بود.امروز چشام خیلی به دلم کمک کرد تا اطرافم رو قشنگ ببینم.و دلم خیلی به چشام کمک کرد تا بلکه خدا رو ببینم.و خدا خیلی به دلم کمک داد تا دلتنگی هام رو همراهی صبر کنم.امروز وقتی کنار مزار نشسته بودم پیرمرد مهربون که تو مهربونیش مثل آقاجونم می موند اومد کنار مزار.خیلی وقت بود نمی دیدمش.من حاجی صداش می کنم اما تا حالا مکه نرفته.حاجی می گفت رفته بود قم خونه یکی از نوه هاش.یک عالمه برام مهربونی سوغات آورده بود.خیلی با من مهربونه شاید مثل آقا جونم دوسم داره.آقاجونم که زنده بود مثل حاجی بهم محبت می کرد.اونجا وقتی غصه می خورم حاجی هم غصه می خوره وقتی ناراحتم ناراحتیشو حس می کنم.می گفت حرم حضرت معصومه تورو خیلی دعا کردم.گفتم حاجی نوه هاتو خیلی دوسشون داری؟گفت خیلی دوسشون دارم.من سکوت کردم و خیره شدم به عکس روی مزار.حاجی گفت توام نوه منی توام دختر منی...حاجی یاسین بلد نیست بخونه.اما حمد و سوره ای که میره کنار هر مزاری می خونه حس می کنم ثوابش بیشتر از هزار تا یاسین می مونه.گاهی وقتا حس می کنم خدا حاجی رو می فرسته با یه عالمه آرامش.یه خورده حرف میزنه می ره کنار مزار دیگه اما گاهی مهربونی خدا رو به همراه داره وشاید بین حرفای حاجی که با کلمه های نه درشت و نه پیچیده بلکه خیلی ساده به زبون میاره می شه خدا رو دید برعکس خیلیای که وقتی میان مزار حتی یک سلام رو از من دریغ می کنن .بهش سپردم برای منو رامین دعا کنه.خیلی دعاهای قشنگی برامون می کنه.حاجی که رفت منم براش دعا کردم خیلی دلم می خواد بره مکه خیلی دلم می خواد بره کربلا هرچند حتی اگر هم نره شاید هر روز ثواب هزاران حج و کربلا براش نوشته می شه حاجی رفت من موندمو خدا و یک عالمه اشک و... وصیت بابا برای فرزندش: هرگاه فرزندانم پدرشان را پرسيد بگوييد که شما فرزند اسلام عزيز هستيد و اسلام از همه پدرها مهربان است... شاید که نرفته است به خدا این چفیه هنوز بوی بابا دارد... باور دارم که زنده هستی آقای معلم، مدرسه ات هنوز اسم نادر دارد... بابای من امروز هم دخترت مهمان مزار تو شد... می دونی بابای خوب من که چقدر دستای سردم دلبسته ی گرمی دستای مهربونت شده ؟ امروز تمام ثانیه ها لحظه پر کشیدن تو رو به من نشون دادن... چه زیبا پر کشیدی به سمت الله.پر کشیدنت مبارک بابای خوب من. امروز کنارت دلم خیلی گرفته بود و من حرفای دل رو آروم آروم در گوشت گفتم. نمی خواستم صدای دلتنگی های دخترت رو کسی جز خودت بشنوه. باباجان دلم اندازه تمام دنیا گرفته...کاش آغوشت رو کم نداشتم برای گریه. بابا جان هنوزم برای منو رامین دعا می کنی؟ روحت شادتر از همیشه پدر خوبم.اللهم صل علی محمد و آل محمد. اما دلم می خواد اینجا از عزیزترینم کسی که در حق من پدری کردن تا بی نهایت تشکر کنم. عموجان مهربان برای همیشه مدیون مهربونیاتم...تا بی نهایت دوست دارم. به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم من صبورم اما... اين بغض گران صبر نمي داند چيست!!!! کاش چشمان تو نیز به ماه خیره شود تا تمام امشب از آینه ماه چشمان تو را ببینم زمـــان که می گذره دلتنگی هـــام بزرگتـــر وپـــر رنگ تـــر می شه همه فکـــر کردن من فـراموشت می کـــنم فکـــر می کردن تـــو فـراموش شدنی هستی ایـــن روزا به هـــر بهونه ای گریـــه ام می گیره بـــا هر سکوتی می ســـازم بین این همه بـــودنت و اصلا نبـــودنت گم شدم خیلی وقته هیچ طـــراوتی بـــرام نمونده کـــاش در هر لحظه با تـــو هزار سال زندگی می کردم ،دلـــم هوای نگاه تـــو رو کرده امشب هزار بـــار صدات می کنم تا یک بـــار دیگه بشنوی دلـــم بـــرات تنگ شده رامین جان،معصومه خیلی دلتنگ تو شده... دلـــم هنوز مي گه خـــداي من دست گذاشتم روي قلـــبم و تا مي تونستم تکرار کردم خـــداي من...خـــداي من ...خـــداي من خـــداي مهربونم مي خوام گـله کنم...نه مهربـــونم از تـــو نه از خودم از خودم که چـــرا از ديگران انتظار دارم مثل تـــو باهام رفتار کنن عزيـــزترينم تو اميـــد دل مني... تو پنـــاه دل مني وقتي چشـــام بهونه مي گيره وقتي دلـــم بهونه مي گيره فقط تـــو ميشي اميـــد دلـــم فقط تـــو مي شي روشني چشـــام سختي هـــاي اين روزا منـــو شکسته تـــر از هـــر روزم کرده دلم مي خواست دنيـــا برام تموم مي شد... من تـــا کي زنده ام!!! وقتي قرآنمو باز کردم تو گفتي پروردگارت را تـا زماني که مرگ به سويت آيد بنـــدگي کن(الحجر).99 مهربـــونم چـــقدر دلـــم مي خواد مثل بابام جونم رو فداي تو مهربـــون کرده باشم چـــند سال پيش وقتي عکس بابامو از لاي يه کاغذي که مامان قايمش کرده بود پيدا کردم دلـــم خيلي شکست بدن بابا زخم بود زخماي که انگار ســـوخته شده بود کل بدنش زخـــم بود ميگن بابا از ســـر ترکـــش خورده بود سرشو با يه پارچه سفيد بسته بودن امـــا تک تک زخـــم بدنش منـــو شرمنده خودم کرد خـــداي من توعـــاشقاي زيادي داشتي که اون طوري جونشون رو فـــداي تـــو کردن کـــاش منم يه روزي عـــاشق بميرم خـــداي مهربـــونم عزيزتـريـــنم اميـــد دلـــم پنـــاه دلـــم روشني دلـــم کـــــاش که یــه روز از عمـرم رو بـــرمیگشتم به دوران کودکیـم... وقت شـــــادی من بودمو عروســک کوچولویـــی که همــــدم کودکیه من بــود. چقدر غــــم دنیای کودکیم مثل دستــــای کوچیکم کوچیک بـــود. کـــــاش که شبــــای تاریـکم مثل شبــــای دنیای کودکیم پر از ستــــاره بود و روشنــــایی. بــــرای لحظه ای ســـفر می کنم به دنیــــایی از کودکـی... چشمــــامو می بندم که ببیــــنم دنیــــایی از کودکی ام رو... صدای خــــنده علیرضا ...صدای خــــنده من... چشامو بــــاز می کنم اتــــاقم تــــاریک...اتــــاقم دلگیــــر...بازم وقت غــــروب سکــــوت دلگــــیری کــــه آروم آروم بــــا من حــــرف مــیزنــه و مــــدام داســــتان عشقــــم رو بــــرام تکــــرار مــــی کنه تـــاریکی اتــــاقم به یــــاد میاره تمـوم دلتنگیـام رو و بــــارون چشــام بزرگی غــــم دلـم رو به رخ می کشه چقــــدر می ترسم از اومــــدن روز وداع.کــــاش که لحظه ها بـــایسته تــــا نرسه روز سخت من کــــاش که زمان بــــرای من تا همین جــــا تموم بشه... سخته تکرار درد هــــر ثــــانیه ای که می گذره و هــــر نفسی که می کشم قلبــــم بیشترو بیشتر می شکنــــه امــــا ای خدای آسمــــون من دل شکستــــه ام رو می فرستم از قاصدک به آسمــون انیــــس دل دلــــم برای تــــو آسمون می باره... می باره... می باره... شب تاریکو بی ستــاره ست.بــاد عجیبی می وزه بـــارون می زنه به دل من.پنجره بــاز اتاق به در و دیوار کوبیده می شه.انگار پرده و پنجره هم دلتنگ تواند که انقدر خودشونو به در و دیوار می کوبند. تو هم طاقت نمیاری می رسی از دورترین راه به قلب نزدیک من. هوا خیلی سرده.مثل دستای من. نگــاه مهربونی از چشمای بسته تو دیده می شه. حرفـــــای زیادی بین این سکوت شنیده می شه. و من بین این همه سکوت تو گوشم رو می سپارم به صدای تو. نگـــــاه خیسم خیره به نگـــــاه تو. تو مثل همیشه طاقت نمیاری دستای پر از نوازشت رو هدیه دل بارونیم می کنی. دلم رو با یه دنیـــــا احسـاس با یه دنیـــــا درد نگفته می سپارم به آسمون. آسمون می باره... می باره... می باره... بازم دلـــــم عجیب گرفته.آره مثل همون شب عیدی که... هنوز بارون می زنه به دل پر درده من.چادرمو سر می کنم قدم می ذارم به کوچه و خیابون های احســـــــاسم می گردم به دنبال تـــــــو... یه گوشه خیابون بارونی مینشینمو نگـاه می کنم به همهمه آدمها.بعضیا بی احســاس پا رو قلبم می ذارنو از رو دلم رد میشن.انگار که دلشونو با سنگ جابه جا کردن. اما نه همه آدمها...نه همه دلها... دلهای دریایی مهربون و پر احساس زیادی رو دیدم که آرام جـــــانم شدن. مثل دل مادرت و مثل دل مادرم و من نگاه هر گوشه ی قلبم هر گوشه ی احساسم کردم یـــاس سفیدی رو دیدم کنار شب بوی بنفش. رامینم تو هستــــی برای همیشه. گفتند یه دوشنبه و شایدم یه ۵ شنبه می رسی از راه میریـم به دورتریــــن شهر دنیــا و به نزدیک ترین شهر خــــــدا. هنوز صدای ناله باد به گوش می رسه و بارون می زنه به قلبم.هنوز صدای دلتنگی پرده و پنجره شنیده میشه. و من پنجره خیال رو میبندم پرده اتاقو میکشم و مینشینم در انتظار تــــو... قد خمم را باور نداري در ويران نشستم ازداغت شكستم دلا خون گریه کن چون اربعین است اربعین آمد و اشکم ز بصر می آید اربعین حسینی برآقام امام زمان و دوستداران حسین تسلیت باد انشالله که بتونیم ما هم در غم آقامون شریک باشیم. التماس دعا قلبم از کنار همه شما پر کشید... دل من کنار شما ماندنی نیست سهم من دل کندن و رفتن از دل شما ست هدیه شما برای قلبم چیزی جز سوختن و شکستن نبود باید راز دل را تنها با سکوت تکرار کرد چه دنیای عجیبیست مردمانش ساده و آسان دل می شکنند و چه آسان به چشمانم اشک هدیه کردند من از دل شما می روم از هر دوست و دوستداری دلم برید چقدر حرف نا گفته مانده... خدایا دلم از همه بنده هات شکسته...همه و همه...فقط خودت دستمو بگیر مهربونم می دونی که چقدر نیازت دارم... می نویسم اما با دلی پر از خون.میبینی عشق من؟دوباره بغضم برگشته...ولی اینبار بزرگتر از همیشه...انقدر بزرگ که از درون آتیشم میزنه.انقدر بزرگ که نمی ذاره اشک چشامو روش بریزم تا کمتر منو بسوزونه.شاید شنیده که تو ازم خواستی گریه نکنم. راستی عشق من تو چرا این همه ناراحتی؟من که از تو ناراحت نیستم.تو عشق پاک منی.تو عشق پاکی هستی که خدا تورو به قلبم هدیه کرده.چرا غصه میخوری؟این منم که نمی تونم زیبایی نگاه تورو ببینم ونمی تونم تورو داشته باشم.نمی دونی خدا چقدر امید میده.هرچی دیگران نا امید میکنن خدا بیشتر وبیشتر امید میده.خدا با مهربونی خاص خودش منو یاد مهربونی تو می ندازه.آره همون مهربونی که خودش یادت داده بود.همون مهربونی که از جنس مهربونی خدا بود.تو این قصه عشق مردم درگوشی به هم چی میگن؟از دور منو به همدیگه نشون میدن و خیره می شن به تو...عشق من خدا تو رو که ازمن نگرفته.فقط مارو یه کم از هم دور کرد.دور کرد برای اینکه می خواست با هردومون حرف بزنه.شاید می خواد حرفاش که تموم شد مارو به هم برگردونه.تو هم داری می شنوی حرفای خدارو مگه نه؟می شنوی چقدر صداش قشنگه؟هرشب این دختر کوچولوی خدا با چادر سفیدش با اون گلای قرمزی که خدا رو باغ چادرش کاشته رو سجاده قرمزی که تو براش خریدی می شینه توی سکوت شب خدا با اون صدای مهربونش براش حرف می زنه اونوقته که چشام میتونه این گلای باغ خدا رو آب بده.گاهی که خدا بین حرفاش سکوت میکنه من براش حرف می زنم بهش گفتم که تو بی خبر گذاشتی رفتی سفر.انقدر بی خبر که حتی نشد پشت سرت آب بریزم که زود برگردی.بهش گفتم هر وقت میاد به کوچه های قلبم من بهتر از هرکسی از اومدنش با خبرمیشم دنبالش می دوئم پشت سرش آب می ریزم که زود برگرده.برگرده که همسفر چشم به راهشم ببره.حرفام که تموم می شه سرمو که بالا میبرم خدا رو ببینم جز مهربونی هیچی حس نمی کنم...اونوقت قلبم با مهربونی خدا آروم آروم بوی یاس می گیره .شب بوی من حالا می فهمم که خدا چقدر به تو مهربونی کرد که من هر بار بوییدمت بوی قشنگ شب بو می دادی...می بینی دلمو...داره برام تکرار می شه.بدون اینکه بخوام.روزای قشنگمون همش داره تو ذهنم تکرار می شه.می ترسم...می ترسم از اومدن روز وداع...

گرفته در هوای فاطمیه
بیا ای التیام روی نیلی
بیا صاحب عزای فاطمیه
بیا ای آفتاب آسمانی
بیا شبهای دلگیری ست آقا
بیا که روضهی مادر بخوانی


امروز هوا خیلی خوبه...مثل هـــوای دل
آسمون کمی ابری انگار قراره بــارون بباره
امــا آسمون دل آبی
نشسته ام کنار شبــ بو و می نویسم توی دفتر عشــق
اینجا همه سکــوت
اما من می خوام بشنوم.بشنوم صــداو دعــایی که خیلی وقته دلــم براش می تپه
دوستی می گه شبــ بو دعــا میکنه
و حــالا من بر عکس همیشه سکوت کردم تا صدای دعای عشــق رو بشنوم
چقدر صدای این دعــا دل رو آروم کرده
امــروز دل عجیب آرومه
نمی دونم چرا اما بیــن این همه درد دارم احساس خوشبختی می کنم
شبــ بو مثل همیشه پیرهن سفید تنش کرده
بوی شبــ بو همه ی دل رو پر کرده
اینجا پــر شده از صدای الله الله
حس می کنم مثل یه پــر سبک شدم
درست مثل یه پــر
اونروز فکر کردم معصومه از طبقه هفتم آسمون به یکــ باره افتاد روی زمین
اما حالا به قدری سبک شدم که حتی یه نسیــم هم منو می تونه ببره به آسمون
خدایا می خوام برای تــو باشم فقط تــو...
دلــم می خواد اشک بریزم مثــل آسمــون
مثل آسمون که دلش می خواد بباره تا صاف شه
نگاه می کنم به آسمون.به پرنده هایی که آسمون خدا رو قشنگ تر کردن
اومدن قشنگی خدا رو به من نشون بدن
۴ تا هفت تا دارند بیشتر و بیشتر می شن
صدای پرنده ها....چی می گن؟ نکنه دارن خدارو صدا می زنند که انقدر صداشون برام قشنگه
امروز دنیــا داره حرف می زنه
حتی صدای فرشته هایی که دارن واسم طلب استغفار می کنند رو سعی می کنم بشنوم
نه روح من بلند نیست اما تو کمک کن این روح برسه به اوج بندگیت
فقط نام تو ویاد تو به روح من طعم خوشبختی رو می چشونه
شبــ بو بیا برای بیشتر شدن خوشبختیمون تکرار کنیم یا الله یا رحمن یا رحیم
رامینم تو خوشبختی؟
خوشبختی و آرامش تو آرزوی من بود
خیلی وقت بود خنده شبــ بوی خودم رو ندیده بودم ...بهش لبخند می زنم
بازم با من حرف بزن رامیــن
اینجــا جــز خــــدا کسی نیــست
شب اومده بودی منو ببری .به مامانم گفتم حرفی نزد راضی بود
اما نمی دونم چرا نشد!
رامیــن...
جــــــــانم
جان معصومه به فدای تو چقدر دلتنگ شنیدن این صدای تو بودم
نمی دونم این آرامشی که تو دلمه تا چه اندازه قراره منو همراهی کنه!
تا کجــا و چــه وقت!
ای همسر همیشه وفادارم از امشب میهمان پدر و خدای او خواهم بود.
گریزانم از دنیای پر بلا...
تنها دل نگرانی ام برای رفتن تویی و فرزندانم.
گریه نکن علی جان..من گریه ام برای توست تو چرا گریه می کنی!
تو مظلوم ترین مظلوم عالمی.گریه بر تو رواتر است.
می دانم پس از رفتنم برتو چه خواهد رفت
و این جگر مرا مظلومیت تو آتش می زند
پس تو گریه نکن علی جان!عالم باید بر این همه مظلومیت تو گریه کند.
چه شبی است امشب خدایا!چه کند علی با اینهمه تنهایی!
آب بریز اسماء!کاش آبی بود که آتش این دل سوخته را خاموش می کرد.
چه گذشت بر دل تو...فاطمه فاطمه تو بود...
خلایق باید سجده کنند به اینهمه حلم....به اینهمه صبوری.
فاطمه گفتی بدنت را از رروی لباس غسل دهم.
برای بعد از رفتنت باز ملاحضه این دل خسته را کردی.
نازنین چشم اگر کبودی را نبیند دست که التهاب و تورم را لمس می کند.
عزیز دل کسی که دل دارد بدون یاری چشم و دست هم درد را می فهمد.
ای کسی که پنهانکاری را فقط در دردها و مصیبت ها بلد بودی.
شوی تو کسی نیست که این رازهای سر به مهر را نداند
و برایشان در نخلستان های تاریک شب نگریسته باشد.
اینجا جای تازیانه نامردان است در آن زمان که ریسمان در گردن مرد تو آویخته بودند.
ای خدا این غسل نیست مرور مصیبت است.
چه صبری داشتی ای فاطمه!و چه صبری داری تو ای خدای فاطمه!
اینکه جسم است اینهمه جراحت دارد اگر قرار به تغسیل دل بود چه می شد!

![]()
رامینم یک سال هم گذشت...برام سخت گذشت خیلی سخت.
غروب ها و سحرهایی که چشم دوختم به آسمون و فقط تونستم دعات کنم.
شب و روزی که به فکر تو و با دلتنگی تو گذشت.
هنوزم روزها می گذره و هر روز که می گذره من بیشتر و بیشتر به تو نزدیک میشم.
دیروز و امروز کلی باهات درد دل کردم.
می دونم هر وقت گریه کردم تو ناراحت شدی
اما گریه سبک می کنه...
قولی که دیروز بهم دادی دلم رو آروم کرد
شب عید پارسال یادته...
بازم دلم بی قراره...خیلی بی قراری می کنه رامین...
تو یه حرفی بزن
چند روز پیش به دوستی سپردم به امام رضا بگن معصومه گفت آقاجونم صبوری تا کی؟
اما امروز جواب آقام به دستم رسید
تو جلوی چشم خدایی
خدا یک لحظه از بنده خودش غافل نیست
صبوری کن
چشم صبوری می کنم تا هر وقت که خدای من بخواد
چی از این قشنگ تر که منو رامین جلوی چشم خدا هستیم
چی از این قشنگ تر که منو رامین یه امام رضا داریم که به فکرمونه
چی از این قشنگ تر که امام رضای من خیلی ساده به گوشم رسوند که صبوری کن
به روی چشم آقا...به روی چشم...
آقا جونم دلم تنگ شده خیلی دلتنگتم
نمی خوای به معصومه ات عیدی بدی؟
آقاجونم من عیدی نگاهت رو می خوام
خداجونم یه عیدی هم از تو می خوام
مهربونم من عیدی امام زمانم رو می خوام
من دلتنگ آقام
خداجونم تو رو به مهربونیت قسم عیدی ما رو بهمون برسون

فقط تو...فقط تو باش کنارم
امروز نه یه بار نه دو بار چند بار نفسم بند اومد
اما تو بودی کنارم
تو دستمو گرفتی منو رسوندی تا کنار شب بو
زمین خوردم تو بلندم کردی
گریه کردم تو خیلی سعی کردی منو بخندونی
لبخند زدم تو خوشحال شدی اما می دونستی از ته دل نیست
یه لبخند که پنهون کرد غمای دل رو به خاطر تو
دلم ثانیه به ثانیه شکست اما تو شدی مونسم
غروب صدای دعای فرشته هات شنیده شد
من ازشون خواستم با هم دیگه دعا کنیم
تا صدای دعای من همراهی دعایی از نور بشه
شنیدی مگه نه؟
کدوم صداییه که تو نشنوی!
خدایا من خیلی می ترسم ...می دونم از دلم خبر داری
می ترسم از سکوتشون...
می ترسم از موندن و نفس کشیدن
بازم دنبال یه نشونه ام...
خدایا با من حرف بزن که به صدای تو بیشتر از همیشه نیاز دارم
خدایا نگام کن که به نگاه تو بیشتر از همیشه نیاز دارم



نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نتونستم حتي برای يه شب به "تنهايي" بسپارمت

دلم می خواد بغضمو بشکنم بزنم زیر گریه.
معصومه بهم قول بده هیچ وقت گریه نکنی
چشای مهربون تو همیشه باید بخنده
معصومه صورتت با خنده مثل فرشته خدا میشه .
همیشه بخند یاس من.
من بدقولی کردم رامینم ...
دلتنگی ها اجازه نداد به قولم وفا کنم

اما بازم جای شکر داشت.


هنوزیادمه روزسرد زمستونی وقتی تو اومدی بایه عالمه سکوت من گیج ومبهوت شده بودم
اما من هنوز بـــوی تنت رو حس می کنم ،هنوز با همون پیرهنت دلـــم رو آروم می کنم
امـــا فقط از دور تماشا کردن...ندیدن گریه هـــامون رو...نشنیدن حرفـــای دلمون رو
انقدر که دیگه حرف زدن با من سخت شده...با هر حرفی می رنجم و با هرنگاهی می شکنم
امـــا به هیچ صدایی جـــز صدای تـــو راضی نمی شم
از هر قطره به قطره بـــارونی که رو دلم می باره، انگـــار تو می بـــاری
می ترسم از دنیـــای آدم ها...می ترسم از همه این جـــاده ها...
ادامه مطلب

وقتي بعد تموم سختي هـا اومدم خونه يه بغض بزرگي گلوم رو فشـــار مي داد
بارون چشام داشت قلبمو نـــوازش مي کرد
از خودم که چـــرا گاهي وقتا به زبون ميـــارم اونچه رو که نبايد جـــز تو به ديگران گفته شه
از خودم که چـــرا گاهي از ديگران کمک مي طلبم براي آرامش دلـــم.
روشني دلـــم ديروز راميـــنم گفت معصومه جان تو خـــدارو داري به خـــدا توکل کن
مثل هميشه قرآنمو بغـــل کردم گذاشتم روي قلـبم...
وچقدر حرفـــات به دل مي شينه خـــداي من
چـــقدر دلم مي خواد وقتي فرشته مرگ اومد به سراغم آخرين حرفي که به زبون ميارم اســـم تو باشه
دلـــم مي خواد جونم فداي معبـــودش بشه
انقـــدر که زدم زير گريه.هاي هاي گريه کردم
زخماي ســـوخته شده
شرمنده امـــام حسيـــن شرمنده شـــهدا...
و از همه بيشتر شرمنده تـــو شدم
تن سوخته باباي من گـــرچه دل منـــو سوزوند امـــا فرياد دوست دارمش بوده
کـــاش منم يه روزي عـــاشق بميرم
بنـــدگي کنمو بميرم
رامينمو تک تک عزيـــزامون رو همه دوستـــامو ودر آخر روح و قلبمو از تـــاريـکي ها مي سپارم به تو مهربون

چـــــادر سفید کوچولویی که مامان واسم دوخته بود رو ســـر می کردم ســرگرم خاله بازی دنیـــای کوچولوی خودم می شدم.
کـــــاش که می شد به جــــای اینکه دست بــــذارم رو قلبمو آرومو بـــــی صدا گریــــه کنم مثل دنیـــــای کودکیم بلند بلند گریـــــه می کردم.
صــــدای خنده خــــودم رو آروم آروم دارم می شنوم چقــــدر با این صدا غریـبــــه ام.
چقــــدر شــــادی...چقــــدر خنــــده...چقــــدر زیبــــایی...چقــــدر دلخــــوشی...
منو علیرضا داریــــم توی حیاط کوچولومون بــــازی می کنیم
مثل بــــازی دنیـــــا
چقــــدر اتاقــــم بــــوی غــــم گرفتــــه
چقــــدر دلتنگی...چقــــدر دلتنگی...چقــــدر دلتنگی...
شب بــــوی من کــــاش که خودت یــــاس دلت رو از رودنیــــا بچیــــنی بسپــــاری به آسمــــون
با همون قلب پــــاره پــــاره می گم شکرت خدا...دوســــت دارم..دوســــت دارم
معبــــود دل می خوام برســــم به خــــودت... منو دریــــاب

گوییا زینب محزون ز سفر می آید
باز در کرب و بلا شیون و شینی برپاست
کز اسیران ره شام خبر می آید
ادامه مطلب


ادامه مطلب
» رنگ غروب چشمای تشنه من رو سیراب می کنه از اشک
» زاشک دیده نوشتم هزار نامه برایت مگر که نامه بیچارگان جواب ندارد
» السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه...
» در تمام این فاصله ها تمام ثانیه هایم به یاد تو می گذرد...
» مثل زندگی من...
» گاهی با هیچ واژه ای نمی شه رسید تا حرف دل
» پی نجوای خدا پشت آن آبی دریای خدا من آغوش تورا می جویم مادر
» بین این همه درد دارم احساس خوشبختی می کنم
» ایام فاطمیه قصه گوی رنج هاست...
| Design By : Pichak |




